.................................................
برای بارانی شدن آسمان دلم دعا کنید
مثل کف زاینده رود ترک خورده ام
بغضم بزرگ شده
و شعر از یادم رفته...
................................................
.................................................
برای بارانی شدن آسمان دلم دعا کنید
مثل کف زاینده رود ترک خورده ام
بغضم بزرگ شده
و شعر از یادم رفته...
................................................
حلقه زد به چشمت اشک اشکهایی از شادی
من که عادتم شده است بی خیال غم باشم
گفته بودمت آن روز توی کوچه ی مادی
بهترین من امشب بهتر از همیشه شدی
خوش نشسته بر قدت این لباس دامادی
خوش به حال دستانش من که بد به حالم شد
آب قند میخوردم حلقه را که میدادی
عاشقت نبود همین.بیش از این نمیدانم
او از آن پرویز است این تویی که فرهادی
آرزوی خوش بختی حرف آخرم شده است
این سکوت جاوید است از عذاب آزادی
پرم شکسته...مرا از قفس نترسانید
سر فرار ندارم مگر نمی دانید
به بغض های بزرگم کمک کنید،همین
به خنده،خنده تلخی مرا بگریانید
چقدر صبر کنم تا کدام فصل چرا
چقدر توبه کنم جام را بگردانید
کمی برای وجودش زیاده می خواهی
به خشم و عربده این را به من بفهمانید
و روی صحبت من با شماست با خبران
خبر دهید به او آنچه را که میدانید
دلم گرفته از این آسمان دود آلود
از این که هیچ ندارم برای گفت و شنود
سرم به برف فرو رفته و بهار آمد
همه به اوج گرفتن و من خوشم به رکود
گذشت فصل بهاری که تحفه می آمد
ز مصر وکلده و آشور و از میان دو رود
چقدر مرگ فرستیم آن سر دنیا
کجاست آنکه بگوید به ما درود،درود
و مردمی متمدن و ملتی یک رنگ
همیشه خالص و مخلص به گاه ذکر وسجود
وبیت قبل چرا این چنین درآمد از آب
درست مثل دروغی بزرگ بود نبود؟...
خودم دیدم که دستش را گرفتی
که در آغوش گرمش جا گرفتی
تمام آرزویم بودنت بود
همان را هم شما از ما گرفتی
چقدر از او برایت گفته بودند
که در تقدیر نابش پا گرفتی....
در آغوشم کشیدی آن شبی که....
مکیدی نرم وآهسته لبی که....
دو دستت را تنم میسوخت آن شب
که آتش بودم از هرم تبی که....
حصار فاصله ها شکسته اما من٬
هنوز نشسته ام پشت دیوار خودم
از پریشانی این سیاهی تعجب خواهی کرد روزی که بفهمی...
بفهمی٬وقتی مینوشتم پریشان نبودم
نامه ی اعمالم پشت لباس های خاکی ام پنهان شده
و تو می اندیشی٬
می اندیشی که...
کاش فردای قیامت خدا نگذارد بفهمی من کجا ایستاده ام
حتما نمی گذارد
آخر شنیده ام ستار العیوب است
کاش میدانستم تو کدام صفت خدا را بیشتر دوست داری
کاش...
مرا فشرد در آغوش.
مثل یک کودک...
پر از بهار و گل و عطر بود آغوشش
ومن به خاطر عشق بهار و گل و عطر را
بوییدم
بهار و گل و عطر را
بوسیدم
بهار و گل وعطر را...آه...
زمان به سرعت خونی که در رگهایم بود میگذشت
و چقدر کوتاه بود!
و لحظه لحظه من بی بهار و گل وعطر مثل جهنم است
جهنم من بد
منی که بهار وگل وعطر را
تجربه کرده ام...
جاده زیر پایت اشک میریخت
کوه ها التماست میکردند...میدیدی؟
تو میرفتی.تو رفتی و دیگر باز نگشتی
خودت را که من میشناختم کجای راه جا گذاشتی
که حالا نمیدانم که ای
نمیدانم کجایی
نمیدانم...
من پشیمانم
مثل شکوفه های ریخته شده از درخت
از زاده شدن
چه میخواستی از گرمی دستانم که دیگر نمیخواهی
بهار به نیمه رسید
آمدی اما چه فایده ...
آنقدر نیامدنت زیبا بود که حالا بغض کنم
پیش پای آمدنت
پائیز با
بهار با پائیز شروع شد
حالا نه تو نه پائیز...
این زمستانی را بگذار و بگذر
تو تمام شد